#شهربازی_پارت_290
_ می خوام زودتر برم....... اینجا حالم بد میشه( با بغض گفته بودم و چشمان سارا اشکی شده بود)
_ باشه عزیزم ، آروم باش.
**
شب از شدت سردرد با خوردن دو مسکن قوی سعی کردم بخوابم.
کسی تکانم می داد. صداها مفهوم نبود کسی صدایم می زد. با صدای بابا از خواب پریدم. بابا و مامان در اتاق بودند و هردو باچهره ای نگران مرا نگاه می کردند . بابا کنار تخت نشسته بود و مامان ایستاده مرا نگاه می کرد و چشمانش از اشک برق می زد.
_ بابا: خوبی آرام جان ، اومدم بهت سربزنم خیس عرق بودی ، هرچی صدات می کردم بیدار نمی شدی .
_ خوبم
_ بابا : خوب نیستی بابا چی شده تو که اینجوری نبودی؟
به گریه افتادم ، حالا که کار از کار گذشته بود وقت نگران شدن نبود. حالا که من همه چیزم را باخته بودم و بازیچه شده بودم وقت این نگاه ها ی نگران نبود. از این نگاه ها بدم می آمد و از خودم بشتر.
_ چی شده دخترم به من بگو .
_ بابا
_ جانم
romangram.com | @romangram_com