#شهربازی_پارت_289
در اتاقم به آرامی باز شد اما من توجهی نکردم به جهنم که میدیدند در حال گریه هستم. به جهنم که از این وضع خسته شده بودند .همه چیز تقصیر آنها بود تقصیر خانواده ای که مرا رها کرده بودند . از همه چیز و همه کس بدم می آمد.
_ آرام، چی شده؟
طبق معمول این مدت سارا بود که سراغم آمده بود.
انگار خانواده ام هم فهمیده بودند که من اصلا علاقه ای به دیدن آنها ندارم .من فقط با سارا مشکلی نداشتم .
سرم را بلند نکردم و سعیی هم در کنترل اشکها و هق هقم نکردم. کنارم نشست .
دستش را دور شانه هایم حلقه کردم سرش را به سرم تکیه داد.
بعد از اینکه مدتی در همان حالت گریه کردم سرم را بلند کردم و ساعت را که حالا صفحه ی شیشه ایش شکسته بود را در دستان سارا دیدم.
دوباره بغض کردم از حماقتم.
_ برای طاها خریده بودی؟
_ خیلی خرم ، نه؟
_ نه
_ هستم ، احمقم هستم.
_ نیستی قربونت برم تو فقط یکم بدشانسی آوردی.
romangram.com | @romangram_com