#شهربازی_پارت_288
از شدت بیکاری و افکار جنون آمیزی که داشتم به مرتب کردن اتاقم روی آورده بودم در این هفته این بار پنجم بود که کتابخانه ی نسبتا بزرگ و کشوهای میزم را خالی می کردم و از اول همه ی کتاب ها و وسایل را گرد گیری می کردم و دوباره درقفسه ها و کشو ها می چیدم. فقط برای اینکه شاید ذره ای فکرم منحرف شود.
این بار تصمیم گرفتم تا کمد لباس ها را بیرون بریزم ، مشغول اتو زدن لباس هایی شدم که حتی یک خط چروک هم نداشتند، اما من همچون یک آدم دیوانه با وسواس آنها را اتو می زدم.
سراغ کیف هایم رفتم و آنها را یکی یکی خالی می کردم و دوباره در کمد قرار میدادم.
صدای زنگ در بلند شد ، اما من بی توجه به کار مزخرفم ادامه دادم.
آخرین کیف را خالی کردم و خواستم آن را در کمد قرار دهم که چشمم به جعبه ای که از آن خارج شده بود افتاد. فکر می کردم این جعبه هم در آن کیفی بود که آن روز در
پارک دزدیده شد، اما انگار آن روز آن را همراه خود نبرده بودم. به کل، ساعتی که برایش خریده بودم را فراموش کرده بود.
لعنتی به خودم که تصمیم گرفته بودم کیف هایم را مرتب کنم، فرستادم و با اشک جعبه را برداشتم .یک جعبه ی م*س*تطیل شکل چرمی قهوه ای رنگ . بازش کردم به جای ساعت تصویر طاها جلوی چشمانم نمایان شد. تصویری که آن روز در پارک از او دیده بودم . چشمانی که نفرت از آنها سرریز شده بود.
" از اون همه ساده و خجالتی بودنت حالم به هم می خوره"
گریه ام شدت گرفت .خدایا او با من بد کرد خیلی بد ، حق من این نبود. ساعت را با حرص از درون جعبه بیرن آوردم و محکم به در اتاق کوبیدم.
به کمد تکیه زدم و زانوهایم را در آ*غ*و*ش گرفتم و هق هق گریه ام را سر دادم.
" فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدم"
اما من عاشقت شده بودم .........نامرد.
romangram.com | @romangram_com