#شهربازی_پارت_287

به میان حرفش رفتم و رو به آرش گفتم

_ اونم همیشه به جای اسمت می گفت اون نامرد.

آرش غمگین و کلافه نگاه از من گرفت .

به گریه افتادم.

_ می خوام برم ...... اینجارو دوست ندارم

سارا کنارم نشست و دستش را دورم حلقه کرد .

آرمین کلافه و عصبی بود و آرش بی صدا از خانه خارج شد.

دور روز در خانه ی آرمین ماندم و بعد با اصرار به خانه ی خودمان برگشتم . هرچند فضای خانه سنگین بود و نفس کشیدن را هم برایم مشکل می کرد ، اما حداقل خیالم راحت بود که زیر ذره بین نیستم و هر گاه خواستم می توانم گریه کنم .یا قدم بزنم و یا حتی شبها نخوابم. اما آنجا سارا لحظه ای مرا تنها نمی گذاشت و می خواست حال و هوایم را عوض کند . من هم نمی خواستم او را از خود برنجانم اما من فقط به تنهایی نیاز داشتم، مثل همه ی روزهای عمرم.

مدارکم تحصیلی ، مقام هایی که در المپیاد های مختلف آورده بودم و گواهی موقت لیسانسم را ترجمه کرده بودم و به دایی محسن داده بودم.

او خودش کارهای پذیرش گرفتن از دانشگاه را برایم انجام میداد.

برادر زندایی که مسعود نام داشت سالها بودکه در استرالیا زندگی و در دانشگاه ملی استرالیا کار می کرد.

دایی محسن می گفت مدارکت را برای او پست کرده ام و با توجه به سابقه ی خوب تحصیلی و مقالاتی که داری شانس پذیرشت زیادست و این درحالی بود که در واقع مسعود خان حکم یک برگ برنده را برای من داشت که حضورا به کارهایم رسیدگی می کرد و با توجه به سمتی که در دانشگاه داشت کارهایم را خیلی زود به جریان انداخته بود.

حالا می فهمیدم که دایی محسن چرا همیشه طوری از تحصیل در خارج حرف میزد که انگار درباره ی یکی از همین دانشکاه های خودمان صحبت می کند.

romangram.com | @romangram_com