#شهربازی_پارت_284


غافلگیر شده بودم. دوست نداشتم مرا در حال گریه ببیند مخصوصا حالا که احتمالا از همه چیز با خبر بود.

به طرفم آمد . اما من به سرعت از کنارش رد شدم و به اتاق مهمان برگشتم.

چند دقیقه بعد درب اتاق باز شد و سارا با لیوانی آب وارد شد.

مثل همیشه کنترل اشکها از دستم خارج شده بود من فقط توانستم پشتم را به سارا کنم تا او اشکهایم را نبیند.

سارا اما بی حرف کنارم نشست و مرا در آ*غ*و*ش گرفت. من هم هق هق گریه ام را در آ*غ*و*ش او خفه کردم.

حالم خوب نبود احساس بدی داشتم. دلم برای آن نامردی که مرا به این روز انداخته بود تنگ میشد و باعث می شد تا حالم از خودم به هم بخورد.

احساس می کردم سارا هم به گریه افتاده اما توان نداشتم تا خودم را کنترل کنم.

نمی دانم چقدر گریه کردم که در آ*غ*و*ش سارا به خواب رفتم.

صبح با سردر از خواب بیدار شدم.

صداهایی از بیرون می آمد.

انگار آرش به اینجا آمده بود و آرمین هم خانه بود.

نزدیک در ایستادم .


romangram.com | @romangram_com