#شهربازی_پارت_283

سارا را دوست داشتم . او تنها کسی بود که احساس بدی نسبت به او نداشتم.

قبول کردم ، فقط برای اینکه کمی از این خانه و افرادش دور شوم.

**

نفس زنان از خواب بیدار شدم. در اتاق مهمان در خانه ی آرمین بودم ........ این خواب لعنتی دست از سرم بر نمی داشت.

از اتاق خارج شدم و به سمت دستشویی رفتم تا آبی به سر و رویم بزنم.

صورتم را خشک کردم و به سمت پذیرای رفتم ساعت 2 بود و من می ترسیدم باز بخوابم .

در پذیرایی شروع به قدم زدن کردم همینطور راه می رفتم و حرف های طاها را مرور می کردم.

یک جمله اش بیش از حد دلم را می سوزاند

" تویی که خانواده ی خودت نمی خوانت و تحویلت نمی گیرن چرا من باید بهت توجه کنم"

می سوختم از این جمله و حس بدم نسبت به خانواده ام بیشتر میشد.

در حال قدم زدن و اشک ریختن بودم که چراغ های سالن روشن شد.

آرمین بود که بیدار شده بود . با دیدن من با چشم گریان، نگران به سمتم آمد.

_ آرام ، گریه می کنی؟

romangram.com | @romangram_com