#شهربازی_پارت_281

آرمین و سارا دقیقا مثل بادکنکی که بادش خالی میشود ، با دیدن من وارفته بودند .

سارا سوغاتی های فراوانی برایم آورده بود اما من با اینکه نمی خواستم او را ناراحت کنم اما فقط توانستم یک مرسی خشک و خالی بگویم و باز ساکت شوم.

آرش هم در این مدت کلی تغییر کرده بود و برای همین آرمین بیشتر مشکوک شده بود که حتما اتفاق خاصی افتاده است.

آرمین فقط تا شب دوام آورد و سکوت کرد ،اما شب آرش را صدا زد و گفت می خواهد با او صحبت کند.

حدس اینکه می خواهد ته و توی مسئله را در آورد چیز دور از انتظاری نبود و من به شدت از این وضع ناراضی بودم.

بعد از یک ساعت آرش و آرمین به طبقه ی پایین آمدند. آرمین به شدت ناراحت و عصبی بود.

بابا و مامان هم متوجه شرایط غیرعادی شده بودند. اما آرمین هیچ حرفی نزد فقط رو به بابا گفت:

_ بابا اگه اجازه بدید آرام چند روزی بیاد پیش ما . هم حال و هواش عوض شه هم که من سرم خیلی شلوغه سارا هم تنها نباشه.

آرمین معتمد بابا بود و بابا حرف های او را بی چون و چرا می پذیرفت .بی هیچ حرفی گفت:

_ آره ،حتما، اینجوری روحیه ش هم بهتر میشه.

با اینکه از خانه ی خودمان خسته شده بودم و از اتاقم هم بدم می آمد، اما دلم نمی خواست به خانه ی آرمین بروم . نه دوست داشتم مزاحم باشم و نه اینکه آن دو بخواهند به من ترحم کنند.

چیزی که عیان بود حال داغون و چهره ی ترحم برانگیز من بود که من نمی توانستم برایش کاری انجام دهم.

برای اولین بار بود شاید، که روی حرفشان حرف زدم . در حالی که به سمت پله ها می رفتم گفتم:

romangram.com | @romangram_com