#شهربازی_پارت_280
_ به خاطر طاها؟
_ به خاطر خودم
کلافه شده بود. همه می دانستند که من دربرابر اصرار های دایی محسن به خارج رفتن، مخالفت می کردم و اصلا علاقه ای به رفتن نداشتم . به همین خاطر برایشان عجیب بود.
_ تو که دوست نداشتی؟
_ آدما عوض میشن.
پشتم را به او کردم و پتو را روی سرم کشیدم ، او هم بعد از چند لحظه از اتاق خارج شد در حالی که صدای نفس های کلافه اش را می شنیدم.
**
آرمین و سارا برگشته بودند.
وقتی برای دیدار ما با کلی سوغاتی به خانه یمان آمدند، هر دو از دیدن من شوکه شدند.
من به شدت لاغر شده بودم و چشمانم از شدت بی خوابی و گریه قرمز شده و پف کرده بود. چهره ای که برای اولین بار در عمر 21 ساله ام خانواده ام را نگران گرده بود.
آرش را قسم داده بودم که به هیچ کس چیزی نگوید و او بعد از کلی اصرار از جانب من راضی شده بود که به مامان و بابا نگوید اما در مورد آرمین قولی نداده بود. دلم نمی خواست هیچ کس بداند .هیچ کس.
دیگر حتی حوصله ی لبخند زدن های الکی را هم نداشتم و تقریبا در تمام طول روز هیچ حرفی هم نمیزدم مگر اینکه مجبور به جواب دادن به سوالی میشدم.
romangram.com | @romangram_com