#شهربازی_پارت_279
شاید سرنوشت من هم .................تنهاییست.
یک ماه از آن روز کذایی می گذشت و من به جای اینکه بهتر شوم و فراموش کنم داغون تر شده بودم و حتی جزییات را هم به یاد می آوردم.
هنوز هم شب ها نمی خوابیدم مگر اینکه از شدت خستگی بیهوش میشدم.
یک بار هم از شدت سردرد میگرنی ام راهی بیمارستان شدم و تا صبح آنجا بودم.
نگرانی را در چهره ی مامان و بابا و آرش میدیدم اما برایم اصلا خوشایند نبود و بدتر حالم را به هم می زد. آنها دیر به یاد من افتاده بودند و نگرانم شده بودند.
میترسیدم ، از حس هایی که به خانواده ام پیدا کرده بودم . از این حس تنفر می ترسیدم و فراری بودم اما انگار در تمام وجودم ریشه دوانده بود.
تصمیمم به رفتن را یک شب سر میز شام درحالی که همه به جز آرمین و سارا بودند اعلام کردم و با چهره ی هاج و واجشان روبرو شدم.
اما بی آنکه اجازه دهم حرفی بزنند از آشپزخانه خارج شدم و به اتاقم رفتم.
آرش آخر شب سراغم آمد.
_ آرام واقعا می خوای بری؟
_ آره
_ چرا ؟
فقط نگاهش کردم ، دلم نمی خواست حس و حالم را بفهمد هرچند که از نگاهم خواندنی بود.
romangram.com | @romangram_com