#شهربازی_پارت_275
صدایش بغض داشت که مردانه سعی می کرد پنهانش کند. دستانش را از آرنج روی میز گذاشت و موهایش را در پنجه هایش فشرد.
_ طاها دچار سوء تفاهم شد و با اون فکر مسمومش گند زد به همه چیز، هم تو، هم من، هم خودش.....
بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت.
آرش دیگر هیچ شباهتی به آرش سرخوش همیشه نداشت. هیچ شباهتی...
**
روزهای رنگی و کوتاه زندگیم دوباره خاکستری شده بود. دیگر هیچ چیز به نظرم زیبا نبود و برعکس همه چیز زشت و سیاه بود.
شب ها خواب نداشتم و اگر هم از زور خستگی به خواب میرفتم آن پارک وحشت مرا رها نمی کرد .
شبها در اتاقم راه میرفتم و خودخوری میکردم ، از همه چیز پیش خودم گله می کردم از پدر و مادری که برایم پدرو مادری نکردند از برادر هایی که انگار نداشتم از اویی که مرا نابود کرد و رفت.
حس می کردم دیوانه شده ام با خودم حرف میزدم و دنبال مقصر این حال و روزم می گشتم و انگشت اتهامم بیشتر از همه پدر و مادرم را نشانه میرفت.
اگر آنها کمی به من توجه نشان داده بودند، من انقدر عقده ی محبت نداشتم که با چند حرکت محبت آمیز از طرف طاها ،شیفته و شیدای او شوم.
بعد از تمام این فکر ها هم انقدر گریه می کردم تا چشمه ی اشکم خشک شود.
**
مامان و بابا برگشته بودند و آرش به بهانه ی قراردادبستن با شرکتی در شیراز درست چند ساعت قبل از رسیدن آنها از خانه، به مقصد خانه ی دوستش خارج شد، تا مامان و بابا او را با آن صورت درب و داغون نبینند. و او مجبور به توضیح نشود.
romangram.com | @romangram_com