#شهربازی_پارت_276


امتحاناتم شروع شده بود و من دقیقا مثل یک ربات سر جلسه می رفتم ،جواب ها را می نوشتم ، باز می گشتم و از قالب آن ربات خارج میشدم و تا شب با یاد حرف های "او" اشک میریختم.

انقدر در این سالها درس خوانده بودم که آنچنان مشکلی برای امتحاناتم نداشتم. مشکل اصلی عدم تمرکز و روح ضعیف و در پروازم بود که مرا در این روزها بی چاره کرده بود.

به شدت لاغر شده بودم به حدی که مامان و بابا نگران شده بودند و می گفتند کمتر درس بخوانم و خودم را اذیت نکنم ، و من در دل می گفتم شما کجا بودید وقتی" او" مرا اذیت کرد و رفت.

سارا و آرمین هم به ماه عسل رفتند . با اینکه بی نهایت سارا را دوست داشتم اما حسرت زندگیش را می خوردم و از خودم بدم می آمد.

آخرین امتحانم را که با بدبختی دادم . تصمیمم را عملی کردمو برای اولین بار در زندگیم کاری را انجام دادم که اصلا تواناییش را در خودم نمی دیدم اما از آنجا که تحمل این خانه و اعضای آن برایم سخت و طاقت فرسا شده بود. مصمم شدم تا زودتر خودم را نجات دهم.

با دیدن مامان و بابا حالم بد می شد. از اینکه برای پدرم یک اسباب بازی بودم . از اینکه آنها به من محبت و توجه نکردند تا منه عقده ای مجبور شوم آن را از دیگری گدایی کنم،بدم می آمد و حالم بد میشد.

حالم از اتاقم به هم می خورد . از این غار تنهایی مزخرفی که سالها مرا اسیر کرده بود و مرا به دختری گوشه گیر و خجالتی و بی دست و پا تبدیل کرده بود، بدم می آمد .

حالم از همه چیز به هم می خورد و فقط دلم می خواست از اینجا دور شوم و به جایی بروم که هیچ کس را نشناسم.

شماره ی دایی محسن را گرفتم و منتظر ماندم تا جواب دهد.

_ سلام آرام جان

_ سلام ، ببخشید مزاحمتون شدم.

_ عزیزم این چه حرفیه ، می دونی چند وقته سراغی از من نگرفتی.


romangram.com | @romangram_com