#شهربازی_پارت_274


تا صبح از ترس دیدن آن خواب بیدار بودم و کار مفیدتری جز گریه نداشتم.

صبح از شدت خستگی و بی حالی انگار بیهوش شده باشم از حال رفتم و تا ظهر در عالم هپروت بودم.

_ آرام جان بیدارشو یه چیزی بخور.

آرش بود که مرا از عالم هپروت نجات داد بود.

به سختی بلند شدم و بی حرف به دنبالش از اتاق خارج شدم.

شهلا خانم در آشپزخانه بود و میز را میچید. با دیدن رنگ و روی من گفت:

_ برات ماهیچه درست کردم دخترم بخوریه کم جون بگیری .

زیر لب تشکر کردم و با وجود ضعف شدید، اما با بی اشتهایی شروع به خوردن کردم. آرش هم فقط با غذایش بازی می کرد و حسابی در فکر بود.

همینطور که سعی می کردم از غذایم بخورم در افکارم قدم می زدم که آرش گفت:

_ هر جا می رم نیست نه خودش، نه خبرش، انگار آب شده رفته تو زمین.

نگاهش کردم ... غمگین بود....

_ من تارا رو دوستش داشتم الانم دارم، دارم میمیرم واسه یه خبر ازش


romangram.com | @romangram_com