#شهربازی_پارت_273

به اتاقم برگشتم ، نمی توانستم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم . نمی توانستم بی خیال باشم یا تظاهر کنم . من دختر ضعیفی بود و حالم از خودم و همه ی ضعف ها و کمبود هایم به هم می خورد.

تصویرش یک لحظه هم از جلوی چشمانم کنار نمی رفت.

همینطور که نشسته بودم اشکهایم جاری بود کاملا غیر ارادی شده بودند و کنترلشان از دستم خارج شده بود. گلویم از شدت بغض درد می کرد باید فریاد می کشیدم اینطور نمی توانستم.

می ترسیدم باز هم دچار حمله ی عصبی شوم.

دو قرص آرامبخش از میان داروهایی که دکتر برایم تجویز کرده بود را خوردم تا بلکه کمی آرام شوم. انقدر گریه کردم و حرف های طاها را دوره کردم تا بالاخره خوابم برد.

...

با صدای جیغ خودم از خواب بیدار شدم

در به شدت باز شد ، آرش سراسیمه وارد اتاق شد و چراغ را روشن کرد.

_ چی شده خوبی؟

نفس نفس میزدم و از ترس می لرزیدم.

خدایا من خودم به اندازه ی کافی بی چاره بودم این خوابها از جانم چه می خواستند.

دوباره در همان پارک سرگردان بودم و باز هم طاها مرا رها کرده بود.

غمگین و کلافه نگاهم می کرد.به گریه افتادم هم از یاد طاها هم از بی چارگی خودم . دلم می خواست تنها باشم، نگاه های دلسوزانه و سرشار از عذاب وجدان نمی خواستم ،پشت به آرش دوباره دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم . هق هق گریه ام را رها کردم. آرش هم بی صدا از اتاق خارج شد.

romangram.com | @romangram_com