#شهربازی_پارت_272
سارا بی حرف کمک کرد تا آماده شوم .
از اتاق که بیرون آمدیدم آرش به سمتم آمد و زیر بازویم را گرفت و به سارا گفت
_ سارا جان ما یواش یواش میایم تو برو به آرمین برس ناراحت بود.
سارا مشکوک از این اصرار های آرش دست مرا رها کرد و رفت.
_ به آرمین نگفتم چی شده . البته بعدا می گم اما گفتم قبل از ماه عسلشون اعصابش به هم نریزه . تو هم چیزی نگو. سر و ریخت خودمم گفتم یکی می خواسته کیفمو بزنه باش درگیر شدم. البته کاملا باور نکرد. اما اینجوری بهتره. شانس اوردیم که دیروز آرمین کرج بود و شارژ گوشیش تموم شده بود ، خانمی که رسوندتت بیمارستان از تو گوشیت اول با بابا تماس گرفته ، اما خداروشکر برای اینکه بابا نگران نشه فقط گفته بوده فشارت افتاده اوردتت بیمارستان بابا اول با آرمین تماس میگیره که گوشیش خاموش بوده، بعد زنگ زد به من...... که اومدم و خانومه بهم گفت از کجا اوردتت و ........
آرش، آرمین و سارا را راضی کرده بود که به خانه ی خودشان برگردند.
با بابا و مامان هم تلفنی صحبت کردم و سختی درسها و فشار امتحانات شروع نشده، بهانه ای شد برای افت فشار دروغینم.
خوب بود که آرمین سرش شلوغ بود وگرنه به همین راحتی کوتاه نمی آمد.
اینطور هر دو راحت تر بودیم هم من نمی توانستم خودم را عادی جلوه دهم و اشک نریزم هم آرش اعصابش به حدی به هم ریخته بود که احتمال داشت نتواند جلو ی خودش را بگیرد و همه چیز را لو دهد.
آرش بیش از حد آشفته و کلافه بود و احتمال می دادم که جریان خودکشی تارا بیش از حد او را به هم ریخته باشد.
از وقتی تنها شده بودیم آرش مشغول تماس گرفتن بود اما انگار کسی جواب گویش نبود و مطمئن بودم که این تماس ها بی ربط با "او "نیست.
اویی که دیگر حتی از بردن اسمش در دلم هم فرار می کردم.
romangram.com | @romangram_com