#شهربازی_پارت_270
_ خوبی آرام جان؟
خیلی خوب بودم انقدر خوب بودم که می توانستم همین حالا بمیرم.
نمی دانستم چه زمانی از شبانه روز بود هوا روشن بود اما تشخیص زمان برایم سخت بود.
_ الان کیه؟
_ صبحه عزیزم ساعت دهه
یعنی از دیروز ظهر اینجا بودم. آهی کشیدم و نگاه از نگاه پر ترحم سارا گرفتم.
در اتاق باز شد و آرش و آرمین وارد شدند.
خجالت می کشیدم از اینکه آرش حرفهایم را به آرمین گفته باشد و الان آنها به من چون موجود مزاحم احمقی نگاه کنند که از کار و زندگی انداخته بودشان.
آرمین بی نهایت اخمو و ناراحت بود آرش هم همینطور .
سارا اما هنوز دست نوازش می کشید برسرم.
_ خوبی ؟
آرمین بود که با صدای گرفته ای حالم را می پرسید.
romangram.com | @romangram_com