#شهربازی_پارت_269

_ آرام من باید حواسم به چی می بود ..... طاها به تو چی گفته بود.

هیچ نگفتم من یک احمق به تمام معنی بودم . من بی چاره و بی کس بودم.

اشکها می ریختند و من توانایی کنترل کردنشان را نداشتم . من خیلی بدبخت بودم....... خدایا مرا بکش.

حالم خراب بود.دلم می خواست فریاد بزنم از بلایی که سرم آمده بود .آرش نگران نگاهم می کرد

دلم می خواست کسی مرا در آ*غ*و*ش بگیرد . دلم پدر و مادر می خواست ، پدر و مادر واقعی نه مثل آنهایی که من دارم.دلم یک دوست می خواست تا پا به پایم اشک بریزد و دلداریم دهد . دلم برادری می خواست تا برادرانه در حقم برادری کند ، نه مثل برادرانم که برایم غریبه بودند. دلم ....... خدایا منه بدبخت دلم ....طاها می خواست.

هق هقم شدید شد. داشتم دیوانه می شدم آرش نزدیک آمد ، دستش را به سمتم دراز کرد، نمی دانم می خواست چه کند ، شاید می خواست در آ*غ*و*شم گیرد یا شاید دست نوازشی بر تن رنجورم کشد. اما من خودم را عقب کشیدم، پشت به او در خودم مچاله شدم و "خودم"، خودم را در آ*غ*و*ش گرفتم دستانم را دور تن نحیف و شکسته ی" آرام" حلقه کردم و گذاشتم در آ*غ*و*شم زار بزند .

صدای آرش را شنیدم که لعنتی بر خودش فرستاد و از اتاق خارج شد.

گریه نکن دلم .............. خودم عاشقت می شوم

نگاه کن ....ببین.....دیگر تنهانیستی.

**

با نوازش دستی از خواب بیدار شدم .

تار میدیدم ، چشمانم را بستم و باز کردم ، هنوز تار بود ، چند بار این کار را تکرار کردم تا توانستم چهره ی سارا را واضح ببینم.

با دیدن چشمان بازم سعی کرد لبخند بزند .

romangram.com | @romangram_com