#شهربازی_پارت_268
_ چیزی نیست
صورتش کبود بود سرش شکسته بود یکی از چشم هایش از شدت تورم بسته مانده بود.
حال و روز خودم کم بود آرش هم با این حال و روز ...... به گریه افتادم .
_ چی شده ؟
_ رفتم سراغش.......... می خواستم بکشمش اما اون داغ تر بود انگار ،گلاویز شدیم یکی اون زد یکی من اما وقتی گفت.... تارا، خودکشی کرده دیگه نتونستم مقاومت کنم شوکه شدم اونم تا تونست زد .
تارا خودکشی کرده بود. خدایا این جا چه خبر بود.
_ آرام ،گریه نکن دوباره حالت بد میشه.
_ تو گفتی حواست هست؟ یعنی انقدر از من بدت میاد که دروغ گفتی؟
_ آرام این حرفا چیه من منظورتو نمی فهمم.
_ مگه اون شب که پرسیدی ازم با طاها بودی، نگفتی باهات حرف زده مگه نگفتی خیالت راحت حواسم هست.
_ طاها به من گفت یکی تو مسیر دانشگاه مزاحمت شده و اون دیدتتو رسوندتت گفت حواسم بیشتر بهت باشه..... ببخش آرام من خیلی درگیر شرکت بودم. اما به خدا قسم فکرشم نمی کردن اون نامرد بخواد اذیتت کنه.
خدایا طاها با من چه کرده بود. تمام مدت با دروغ با من بود و من چه ساده نفهمیده بودم.........
romangram.com | @romangram_com