#شهربازی_پارت_267

_گریه نکن، چی میگی تو من نمی فهمم حواسم به چی باشه ، تارا رو از کجا میشناسی؟

گفتم، تمام حرف هایی که طاها با نفرت در آن پارک کذایی در صورتم فریاد زده بود را گفتم و اشک ریختم ،دوباره داشتم مثل آن لحظه در خیابان می شدم......... داشتم می مردم ........... ای کاش می مردم.........بدنم به لرزه افتاده بود........ نفسم در نمی آمد به دست آرش که کنارم ایستاده بود چنگ انداختم برای کمک، برای ذره ای نفس ........ غریزی برای زنده ماندن تلاش می کردم ............ دلم اما راضی به مرگ بود.

آرش مبهوت و ترسیده نگاهم می کرد صدایش که آرام آرام و پرستار پرستار ، می کرد را دیگر به سختی می شنیدم می خواستم بگویم نگو کسی را خبر نکن ............می خواهم بمیرم، هیچ کس در این دنیا آرام بدبخت را نمی خواهد ، اما تمام این حرف ها را انگار در دلم فریاد می کشیدم و صدایی از گلویم خارج نمی شد.... ماسکی روی صورتم قرار گرفت و دوباره نفس کشیدم. اما چند ثانیه بعد همه چیز سیاه شد.

**

کسی با چهره ی ترسناکی به دنبالم می دوید و من اشک ریزان در حال فرار بودم، به خیابان رسیدم ماشینی کنار پایم ترمز کرد. طاها بود با شوق نگاهش کردم خواستم در ماشین را باز کنم اما در قفل بود نگاهش کردم نیشخندی زدو با سرعت از کنارم گذشت کسی از پشت دستم را کشید...................جیغ کشیدم و .......................خواب بود.

_ خوبی آرام چیزی نیست خواب دیدی

خواب نبود .......... من ،بدبخت بی چاره ای بودم که بازیچه شده بودم .... رها شده بودم .... تنها شده بودم .... ترسیده بودم .... روح و جانم را از دست داده بودم. زندگی من همین خواب بود.

نفس نفس می زدم و از ترس قلبم به شدت می کوبید.

آرش کنارم بود اتاق تاریک بود صورتش را نمی دیدم. از تاریکی اتاق می ترسیدم .

با صدای لرزانی گفتم:

_ چراغ و روشن کن.

بلند شدو چراغ را روشن کرد ، پشتش به من بود به طرفم چرخید.... خدای من..... این آرش بود!!

_ چی شده؟

romangram.com | @romangram_com