#شهربازی_پارت_266
دردلم زمزمه کردم که ای کاش همین جا بمیرم ........................ همه چیز سیاه شد.
**
چشمانم را باز کردم به شدت دردناک بودند مثل سرم ................ قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید.................هنوز نمرده بودم.
_ آرام جان خوبی؟
همانی بود که طاها به او می گفت نامرد، همان که تقاص نامردی اش را داده بودم.
نگاهی به دور و اطرافم انداختم در بیمارستان بودیم .آرش کنارم آمد و من ناخداگاه با دیدنش گریه را از سر گرفتم.
با صدای لرزان و گرفته ای در حالی که با غم در چشمان نگرانش نگاه می کردم گفتم:
_ چی کار کردی با تارا؟
شوکه شد از سوالم .
_ چی میگی آرام؟
از شدت گریه به هق هق افتادم و بریده بریده گفتم:
_ مگه.. اون شب.. نگفتی.. حواست هست؟.. پس چی شد؟
romangram.com | @romangram_com