#شهربازی_پارت_265
نمی توانستم قبول کنم که حالش از من به هم می خورد.
مگر من چه کرد بودم............
دوباره با نفرت در چشمهای خیسم خیره شد.
_ چند ماه خودمو علاف تو کردم فقط برای این که انتقام خواهرمو از اون آرش آشغال بگیرم. (نیش خندی حواله ی قلب پاره پاره ام کردو ادامه داد) تو هم که ساده ، راحت خامم شدی. فقط این وسط بدبختیای خودتم زیاد بود و مجبور بودم اونا رو هم تحمل کنم . وگرنه من حالم از دخترای مثل تو به هم می خوره. چی فکر کردی پیش خودت هان ، ( با نفرت گفت ) فکر کردی عاشق چشم و ابروت شدم ،( دوباره همان نیشخند را تحویلم داد) فکر نکردی تویی که خانواده ی خودت نمی خوانت و تحویلت نمی گیرن، چرا من باید بهت توجه کنم. از اون همه سادگی..... و خجالتی بودنت...... حالم.... به هم می خوره( شمرده شمرده وبا نفرت کلمات را به روح بی چاره ام دیکته می کرد )
با نامردی تمام ادامه داد.
_ تحملت سخت بود اما به خاطر تارا باید تحملت می کردم.
دیگه هم نمی خوام اون ریخت مزخرفتو ببینم فهمیدی فقط وای به حالتون تارای من خوب نشه وای به حالت.....
با نفرت نگاهم کرد و رفت ..... دور شد..... محو شد........ روحم را میدیدم ..... همان حوالی که طاها محو شد ...... روی زمین افتاده بود و داشت جان می داد.
اشک ها جواب گو نبودند باید فریاد می کشیدم شاید راه نفسم باز شود ، خدایا من تقاص چه چیز را پس دادم ..... خدایا ..... آخ .... خدایا ....... کاش میمردم.
شوکه بودم باورم نمیشد،نمی دانم چند دقیقه روی آن نیمکت کذایی میخ شده بودم و مسیر رفتن روح و جانم را نگاه می کردم و مبهوت و شکسته اشک میریختم که با صدایی به این دنیا پرتاب شدم .
_ چته خوشکله گریه نداره که من خودم پیشت می مونم بی خیال اون تحفه ی عصبی
با ترس به صاحب صدا نگاه کردم ، دو پسر با تیپ و قیافه ی نامناسب بودند یکی از آنها جلو آمد و روی نیمکت نشست . از ترس زبانم بند آمده بود و فقط اشک می ریختم سرم تیر می کشید و به سختی نفس می کشیدم با شتاب از روی نیمکت بلند شدم و شروع به دویدن کردم حالا گریه ی بی صدایم به هق هق تلخی تبدیل شده بود که داشت جانم را می گرفت. با کشیده شدن کیفم از پشت ، نا خواسته جیغی کشیدم و کیف را رها کردم و سعی کردم تا با سرعت بیشتری بدوم ، پاهایم سنگین شده بود و مرا برای فرار از دست آنها یاری نمی کرد. گریه می کردم و از ترس داشتم می مردم ، نمی دانستم به کدام سمت باید فرار کنم، حتی نمی دانستم خروجی این پارک خلوت و درندشت کجاست . اما بی توجه به پشت سرم فقط می دویدم و اشک می ریختم و تکه های شکسته ی قلبم را زیر دستم گرفته بودم و التماسش می کردم کمتر بی قراری کند.
نمی دانم هنوز پشت سرم بودند یا به کیفم رضایت داده بودند. صدای نفسهای بی قرار و هق هق گریه ام به قدری بلند بود که صدایی نمی شندیدم .بالاخره به درب خروجی رسیدم. چند پسر آنجا مشغول سیگار کشیدن و بلند بلند خندیدن بودند . ظاهرشان مثل همان دو مزاحم داخل پارک بود. نمی دانستم چه کنم ، خواستم به طرف دیگری بروم اما آنها متوجه من شده بودند ،یکی از آنها با نیشخند کثیفی به سمتم می آمد باز در جهت مخالف او شروع به دویدن کردم ، پشت سرم می آمد و چیزهایی می گفت ، من فقط زار می زدم و می دویدم از خروجی کوچکی که در مسیرم دیدم ،خودم را به درون خیابان انداختم و دعا می کردم کسی به دادم برسد .هنوز می دویدم ..... سرم در حال انفجار بود..... قلبم به شدت می کوبید ..... نفس هایم سنگین شده بود چشمانم سیاهی میرفت افتادم و دیگر نتوانستم بایستم، در تاریک و روشن چشمانم ماشینی را دیدم که نزدیک می شد .
romangram.com | @romangram_com