#شهربازی_پارت_264


_ اگه فقط یک مو از سر تارا کم بشه خودم تو و اون برادر نامردتو می کشم .... به خدا می کشم.

شوک زده از صدای فریادش و چشمان ترسناکش ،اشکم خشک شده بود و با ترس نگاهش می کردم . خدایا چه می گفت،

دیگر نگاهش آشنا نبود . ترسناک بود و من واقعا در برابرش احساس بی چارگی و ناتوانی می کردم.

_ حالا مونده تا شوکه بشی ....... فقط دعا کن تارا خوب شه وگرنه اول تو رو جلوی اون آرش نامرد می کشم بعدم خودشو.

نمی فهمیدم ، سرم تیر می کشید ، قلبم بد می کوبید.

خدایا یعنی آن نامرد که طاها همیشه می گفت ، آرش بود.

اشکها دوباره راه گرفتند و طاها بی رحمانه ادامه داد.

_ بایدم گریه کنی ، چی فکر کردی پیش خودت ،که من از تو خوشم اومده ... هان .... حالم از تو و اون برادر ک*ث*ا*ف*تت به هم می خوره. می فهمی..... حالم به هم می خوره.

به هق هق افتادم. باورم نمی شد که این شخص پرتنفر طاها باشد.

خدایا چه می گفت ........وای خدا من چه گ*ن*ا*هی کرده ام که روزگارم این است..... باورم نمیشد .... خدایا این طاها بود که این چنین با نفرت از من حرف میزد. از ترس و غم روی نیمکت جمع شده بودم . همه ی این مدت انگار آرامش قبل از طوفان بود . و من فراموش کرده بودم که خوشی به من نیامده و من یک موجود، تنها، بی کس و اضافی هستم. قلبم واقعا شکسته بود.

گلویم از شدت بغضی که به آن چنگ انداخته بود در حال خفه شدن بود . حتی با وجود اشکهایی که چون رود جاری بودند، هیچ از شدتش کم نمی شد ..... داشتم جان می دادم ..... جانم طاها بود و او این چنین جانم را می گرفت.

باورم نمی شد که شخص روبرویم طاهای من باشد...............باورم نمیشدخدا.


romangram.com | @romangram_com