#شهربازی_پارت_263
فریاد زده بود
به گریه افتادم ، او همینطور می راند و نمی دانستم به کجا می رود بعد از نیم ساعت جلوی پارکی ترمز زد.
همه جا خلوت بود و فقط عده ای لات و لوت آن اطراف بودند. اینجا کجا بود دیگر، تا به حال گذرم به اینجاها نیفتاده بود.
از ماشین پیاده شد و به طرف ورودی پارک رفت من اما هنوز پیاده نشده بودم.
با خشم به سمتم برگشت و در ماشین را باز کرد و با صدای آرام اما به شدت ترسناکی گفت:
_ پیاده شو
پیاده شدم . حالا او را ایستاده روبرویم می دیدم . تفاوت هایش با همیشه بسیار زیاد بود.
لباس هایش نامرتب بود و کفشش بر خلاف همیشه خاکی ، خودش هم که آشفته و عصبانی .
دستم را کشید و به دنبال خود به داخل پارک کشاند من هم ترسان با ضربانی که رو ی هزار بود و دست و پاهایی لرزان به دنبالش کشیده میشدم.
قسمتی خلوت از پارکی که برای من اصلا زیبا نبود و بیشتر ترسناک بود ایستادو با ضرب مرا روی نیمکتی که آنجا بود انداخت.
خدایا این حرکت ها از طاها بعید بود هرچند که این آدم طاها نبود انگار فقط صورت طاهای مرا غرض گرفته بود.
بی اراده اشک می ریختم . از ترس و ناتوانی.
طاها چند قدم روبروی نیمکت راه رفت و بعد یک دفعه به سمتم چرخید و به طرفم خم شد و در صورتم فریاد کشید:
romangram.com | @romangram_com