#شهربازی_پارت_261
دیگر بغض نداشتم ، چون طاها بود
دیگر تنها نبودم ، چون طاها بود.
دیگر حسرت نداشتم ، چون طاها بود.
هنوز به طاها نگفته بودم اما هر روز در دلم اعتراف می کردم که دوستش دارم.
دلم می خواست روز تولدش خجالت را کنار بگذارم و به او اعتراف کنم که دوستش دارم و او برای من به معنی زندگیست. دلم می خواست از او قول بگیرم که تا ابد با من بماند ...... فقط من.
**
یک هفته تا شروع امتحاناتم باقی مانده بود و در فرجه به سر می بردیم.
یکی از اقوام بابا دیشب فوت کرده بود و مامان و بابا برای مراسم خاکسپاری، امروز صبح راهی اصفهان شده بودند و احتمالا چند روزی می ماندند.
امروز آخرین جلسه ی کلاس بچه ها بود و قرار شد اگر به مشکل برخوردند یک روز را مشخص کنیم تا آنها اشکالاتشان را رفع کنند.
طاها به شرکت نیامده بود و من نگرانش شده بودم . دیشب هم برخلاف هر شب تماس نگرفته بود ،امروز هم هرچه زنگ می زدم گوشی اش را جواب نمی داد.
ساعت 2 بود. با وجود دلشوره ای که داشتم خودم را به دانشگاه رساندم تا کتابی که از کتابخانه گرفته بودم را تحویل دهم .
از کتابخانه که خارج شدم گوشی ام زنگ خورد به سرعت جواب دادم طاها بود.
_ الو طاها
romangram.com | @romangram_com