#شهربازی_پارت_260
برای من فقط طاها مهم بود و بس. تمام مسیر و بعد از آن در خانه تا وقتی که به خواب رفتم تصویر طاها پشت پرده ی چشمم چسبیده بود و من غیر از او چیز دیگری نمی دیدم.
روز های آخر سال تحصیلی بود و چیزی تا فارغ التحصیل شدنم نمانده بود . به شدت خوشحال و راضی بودم . یکی دوتا از اساتیدم مدام به من می گفتند که فکر تحصیل در خارج از کشور باشم ، می گفتند آنجا جای پیشرفتش بیشتر است مخصوصا که من رشته ام ریاضی محض بود و در ایران این رشته ها آنچنان طرفدار و جای پیشرفت نداشت. اما من توجهی نمی کردم و در دل می گفتم اگر قبل از آشنایی ام با طاها بود شاید یک در صد احتمال داشت که به این موضوع فکر کنم اما حالا هرگز.
ساعت چرمیه زیبایی برای طاها خریده بودم و تقریبا هر روز آن را با خودم حمل می کردم تا اگر غافلگیر شدم ، همراهم باشد ، هر چند که دیگر از بس فکر کرده بودم تقریبا مطمئن شه بودم که تولد طاها اواخر خرداد بوده و امیدوار بودم تا قبل از آن یک جوری از تاریخ دقیقش با خبر شوم.
چیزی تا کنکور نمانده بود ، فرشته بی نهایت استرس گرفته بود و سرخوشی امیر علی هم از بین رفته بود ، هر دو بی نهایت تلاش می کردند و من امیدوار بودن که آموزش هایم ثمربخش بوده باشد و آن دو موفق شوند.
خودم هم درگیر درس خواندن برای پایان ترم بودم ، سه هفته ی دیگر امتحاناتمان شروع می شد و حسابی سرم شلوغ بود.
آرمین پروژه ی ناتمانی در دست داشت و با وجود اصرار های بابا مبنی بر سپردن کار به او ،راضی نشده بود آن را بی خیال شود و به ماه عسل برود . تصمیم داشتند برای اول تیر دقیقا به مدت یک ماه به ترکیه بروند. آرمین سخت درگیر و حسابی سرش شلوغ بود و می خواست برنامه ریزی هایش خراب نشود و بتواند پروژه را به موقع تمام کند تا با خیال راحت به ماه عسلش برسد.
آرش هم که همیشه درگیر بود و همه به این وضع عادت کرده بودند.
طاها اما بود و من عاشق این بودنش بودم.
همیشه حواسش به من بود.
انقدر به من محبت و توجه می کرد که احساس بی کردم از محبت سیراب شده ام.
شاید کارهایی که انجام می داد خیلی ساده بود و به چشم کسی نمی آمد اما برای من محبت ندیده بی نهایت بود و بی نظیر.
دیگر غم و غصه برایم معنا نداشت. چون طاها بود.
romangram.com | @romangram_com