#شهربازی_پارت_259
با یاد آوری چیزی دوباره جدی شد و گفت:
_ فکر کنم اون خانم تو رو از مامانت خواستگاری کرد.
لقمه ای که به دهانم گذاشته بودم به گلویم پرید
طاها چند ضربه به کمرم زد و لیوانی آب به دستم داد
_ چت شد دختر مواظب باش
نفس عمیق کشیدم و جهتی که نشان داده بود را نگاه کردم ، دوست مامان بود و می دانستم که یک پسر هم سن آرمین دارد.
_ میشناسیش؟
_ دوسته مامانه
چیز دیگری نگفت من هم ادامه ندادم.
این چیز ها برایم جدید بود اما تا طاها را داشتم برایم بی اهمیت بود.
همه ی حواسم را به طاها داده بودم و از این هم نشینی ل*ذ*ت می بردم.
خداروشکر تا آخر مراسم خیلی عالی پیش رفت و با وجود اینکه من دائم نشسته بودم و کار خاصی جز حس حضور طاها نکردم ، بسیار خوشحال بودم و از لحظاتم ل*ذ*ت برده بودم.
ساعت سه صبح بود که به خانه برگشتیم ، در راه مامان و بابا از خواستگارانی که برای من پیدا شده بود صحبت کردند ، البته من خودم را به خواب زده بودم تا مجبور به نظر دادن نشوم.
romangram.com | @romangram_com