#شهربازی_پارت_258


می ترسیدم به طاها نگاه کنم و او را اخمو و عصبانی ببینم. همان طور خیره به سارا و آرمین ماندم و هیچ حرکتی نکردم.

چند دقیقه بعد همه برای صرف شام دعوت شدند. من اما تصمیم گرفتم تا آخرین نفر بروم که میز های سرو غذا خلوت باشد. هم راه رفتن با این کفش برایم سخت بود و هم اینکه نمی خواستم در شلوغی قرار گیرم.

طاها اما بدون هیچ حرفی بلند شد و به سمت میزها رفت ، ناراحت شدم ، خب به من چه ربطی داشت که او از من تقاضای ر*ق*ص کرده بود . همینطور ناراحت نشسته بودم و به میز زل زده بودم که ، بشقابی مقابلم قرار گرفت سرم را بلند کردم و طاها را با اخم شوخی بالای سرم دیدم .

_ آرام دیگه حق نداری اینقدر خوشکل بشی که من مجبور باشم حال بقیه رو بگیرم و اخمو بشم.

خدایا من عاشق این دلجویی ها و توجهات طاها بودم .

نا خواسته لبخند خجولی زدم .

کنارم نشست و گفت :

_ غذا نمی خواستی ؟

_ می خواستم خلوت بشه

_ مگه من مردم

_ این چه حرفیه ،خدا نکنه

لبخند زد


romangram.com | @romangram_com