#شهربازی_پارت_257
_ نامرد رو نکرده بود ( بعد رو به من که از حرف هایش معذب شده بودم کرد و گفت) :سلام خانم خیلی از آشناییتون خوشبختم.
دستش را به سمتم گرفت و من ناچارا مجبور شدم دستم را در دستش بگذارم و زیر لب سلامش را جواب دادم.
انگار قصد رفتن نداشت کنار ما روی یکی از صندلی ها نشست ، طاها هم اخم هایش صورتش را پر کرده بود و فقط در جواب حرف های آن پسر جواب های کوتاهی میداد.
آهنگ لایتی پخش شد و زوج ها در پیست ر*ق*ص جا گرفتند، در راسشان هم سارا و آرمین بودند.
پسر بلند شد و دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:
_ افتخار میدید؟
خدایا این دیگر که بود نیم نگاهی یواشکی به طاها که دیگر از شدت اخم غیر قابل شناسایی شده بود انداختم و با بدبختی گفتم.
_ ببخشید من نمی ر*ق*صم.
_ اگه ازتون خواهش کنم.
وای خدایا چقدر پیله بود . خواستم باز مخالفت کنم که طاها با لحن بی نهایت جدی گفت:
_ گفتن که نمی ر*ق*صن مجید خان شما بهتره همراهتو دریابی.
با این حرف طاها مجید با چهره ای عصبانی از میز دور شد و من نفس راحتی کشیدم.
واقعا که خجالت هم نمی کشید ، خودش همراه داشت و از من درخواست ر*ق*ص می کرد.
romangram.com | @romangram_com