#شهربازی_پارت_255
_ نه تو رو خدا
_ از چی میترسی آرام
_ نمی ترسم ، ولش کن من محلش نمیدم. حرفاش برام مهم نیست
_ اگه مهم نبود اینجوری بغض نمی کردی.
.....
چیزی نگفتم وقتی طاها انگار خود من بود و مرا بهتر از خودم می شناخت .
او هم بی حرف کنارم نشست.
بابا و مامان سر میز آمدند و با دیدن طاها گل از گلشان شکفت و با خوش رویی با او شروع به صحبت کردند.
بابا پرسید
_ طاها جان پس خانواده کجان چرا تشریف نیاوردن؟
_ تارا کمی حال ندار بود مامان هم موندن پیشش.
مامان گفت:
_ آخ عزیزم بلا به دور باشه انشاالله
romangram.com | @romangram_com