#شهربازی_پارت_253

چیزی نگفتم از اول مراسم این بار چندم بود که به سراغم آمده بود ،هی می خواست سر صحبت را باز کند که من توجهی نمی کردم و او هم می رفت اما دو باره بر می گشت.

_ نمی خوای بر*ق*صی؟

عمراا

_ نه

_ چرا عزیزم ، همش نشستی اینجا ، خسته نشدی؟

_ اینجوری راحتم.

_ میلاد

با صدای مهسا هردو به سمت صدا برگشتیم ، با آن آرایش غلیظ و لباس دکلته ی قرمزش بیش از حد توی چشم بود . با غضب به من نگاه می کرد که یک لحظه واقعا ترسیدم و سرم را زیر انداختم. میلاد بلند شد و به کنارش رفت.

_ این همه دختر خوشکل اینجا هست اون وقت تو همه رو ول کردی اومدی پیشه این تحفه

مطمئنم برای اینکه مرا اذیت کند این جمله را از عمد بلند گفت تا بشنوم .

دلم گرفت، بغض هم که عضو جدایی ناپذیر گلویم بود، سرم را بلند نکردم.

میلاد اما با صدای بی نهایت خشنی که البته سعی داشت تُنش را پایین نگه دارد گفت:

_ بس کن مهسا ، انقدر تو کارای من دخالت نکن.

romangram.com | @romangram_com