#شهربازی_پارت_252


و از آنجا که هر کس مرا میدید با وجود آرایش بی نهایت ساده ی مو و چهره ام ، با شگفتی نگاهم می کرد ، معلوم بود که بیشتر از آنچه تصور می کردم عوض شده ام و این برای من خجالتی ناخوشایند بود.

با آمدن سارا و آرمین عروسی به اوج خودش رسیده بود. من هنوز سر جایم کنار مامان و بابا نشسته بودم. گاهی مامان و بابا برای خوشامد گویی و سلام و احوالپرسی به سراغ مهمانها می رفتند ، اما باز بر می گشتندو پشت همان میز می نشستند.

سارا با دیدن من کلی ذوق زده شده بود و کلی قربان صدقه ام رفته بود .

آرمین با محبت نگاهم کرده بود و بعد مرا در آ*غ*و*ش کشیده بود و گفته بود.

_ امشب کلی کشته مرده پیدا کردی.

با تعجب نگاهش کرده بودم ،خندیده بود و حرفی نزده بود.

تنها نشسته بودم و به جمع ر*ق*صندگان که مهسا در راسشان بود نگاه می کردم. ، همه شاد بودند و می خندیدند اما من دلم گرفته بود ، دلم برای طاها تنگ شده بود تنها کسی که حواسش به من بود. هنوز نیامده بود .

بانشستن کسی در صندلی کناری ام نگاهم به آن سمت کشیده شد.

میلاد بود.

_ خیلی زیبا شدی عزیزم

دلم نمی خواست با این لحن با من صحبت کند .

اصلا دلم نمی خواست که میلاد به من بگوید عزیزم و از زیباییم تعریف کند . کم کم داشتم پشیمان می شدم که به آرایشگاه رفته ام.


romangram.com | @romangram_com