#شهربازی_پارت_251

پدرم درآمد تا توانستم با این کفشها از سنگ فرش باغ عبور کنم . باغ پدر بزرگم خیلی زیبا تزیین شده بود .خداروشکر با این همه تاخیر به موقع رسیده بودم و هنوز آنچنان شلوغ نشده بود . مامان را دیدم که پشت یکی از میزها ی نزدیک به جایگاه خالی عروس و داماد نشسته بود و با مادر سارا صحبت می کرد. به سمتشان رفتم . و سلام کردم . مامان با شگفتی به من نگاه می کرد اما مادر سارا دستم را گرفت و رویم راب*و*سید و گفت:

_سلام آرام جان ، ماشاالله دخترم چقدر زیبا شدی .

_ ممنون

مادر سارا از کنار مامان بلند شدو با عذر خواهی به سمت کسی که صدایش زده بود رفت.

به نظرم چشمان مامان از اشکی ناخواسته نم گرفته بود .

نگاه مامان به من همواره با عذاب وجدان بود . این مرا به شدت ناراحت می کرد.

هنوز حرفی نزده بود.

ناچارا خواستم برای گذاشتن پانچویی که روی لباسم پوشیده بودم به سمت رختکن بروم که گفت:

_ مثل فرشته ها شدی.

لبخند زدم .

مامان یکی از خدمه را صدا زد.

_ آرام کیف و پانچوت رو بده برات ببرن توی اتاق.

از خداخواسته همین کار را کردم ، بیش از حد با این استایل جدید معذب بودم و ترجیح میدادم گوشه ای بنشینم و خیلی در دید نباشم.

romangram.com | @romangram_com