#شهربازی_پارت_250


طاها پیاده شد و در را برایم نگه داشت تا پیاده شوم. بابا هم متوجه ی ما شد و با لبخند به سمتمان آمد و با صمیمت خاصی با طاها سلام و احوال پرسی کرد، طاها هم با متانت جواب داد.

کلا طاها در خانواده ی من محبوب بود قبل تر ها که هنوز من و طاها برای هم غریبه بودیم ،من گاهی به او حسادت می کردم . برای اینکه او بیشتر از من مورد توجه خانواده ام بود. اما حالا این توجه هات برایم دلنشین بود.

بابا با دیدن من لبخند مهربانی زدو گفت:

_ بابا جون چقدر زیبا شدی دخترم.

اولین بار بود که این چنین به من ابراز احساسات می کرد.

گاهی حس می کردم که بابا برای اینکه مامان حساس نشود خیلی به من توجه نشان نمی دهد . شاید هم اینطور نبود، البته مامان هیچ اعتراضی نداشت . اما بابا کلا خودش را وقف مامان کرده بود و فقط به او توجه می کرد و من فکر می کردم این هم ناشی از عشق بی نهایت بابا به مامان و همچنین عذاب وجدانی ست که بابا هنوز نسبت به مامان دارد.

درسته که مدام دعوا داشتند اما همیشه شروع کننده مامان بود و بابا حتی اگر داد هم میزد حرفش عذر خواهی بود و دلجویی.

دلم برای پدرو مادرم هم می سوخت.

به هر حال درست یا غلط ، خواسته یا نا خواسته من در خانواده ای بزرگ شده بودم که به گونه ای از محبت پدر و مادر ی بهره ی درستی نبرده بود و درواقع کمبود محبت و توجه داشتم.

در جوابش لبخند زدم و سر به زیر کنارش ایستادم.

_ برو داخل ، مامان هم داخله

از طاها که با مهر نگاهم می کرد خداحافظی کردم و به داخل باغ رفتم.


romangram.com | @romangram_com