#شهربازی_پارت_249

خدایا از ابراها هم بالاتر رفته بودم و آنجا سیر می کردم.

البته طاها هم شکسته نفسی می کرد طاها در ساده ترین حالت هم بسیار خوش تیپ و خوش پوش بود، گاهی از بودن در کنارش حس م*س*تخدم بودن به من دست میداد.

تا رسیدن به باغ صحبت خاصی نکردیم.

بابا جلوی در باغ ایستاده بود و با گوشی اش صحبت می کرد.

خجالت کشیدم از اینکه مرا با طاها ببیند.

رو به طاها که خیلی خونسرد بود کردم و گفتم:

_ بابام

_ خب!!!

_ خب من و ..... تو ...... باهم...

_ در جریانن که من اومدم دنبالت ، آرش بهشون خبر داد.

_ واقعا؟

_ آره عزیزم

خیالم راحت شد چه عجب آرش یک کار درست انجام داد.

romangram.com | @romangram_com