#شهربازی_پارت_247
اخم کرد و گفت:
_ یک درصد فکر کن من اجازه بدم میلاد بیاد دنبال تو.
بعد نگاهی کلی به من انداخت و با لحن دلنشینی گفت:
_ خیلی خوشگل شدی
تازه متوجه شدم که من الان چگونه در مقابل طاها قرار دارم. خجالت کشیدم و سرم را زیر انداختم ، زیر لب تشکر کردم. ودر دلم از این توجه طاها عروسی برپا شد.
_ بریم که دیر شد (با اشاره ای به کفشهایم گفت): کمک می خوای؟
_ نه ممنون
در ماشینش را برایم باز کرد ، سوار شدم و بعد خودش هم سوار شدو راه افتاد.
کنجکاو بودم بدانم او چگونه از آمدن میلاد آگاه شده و خودش به دنبالم آمده؟
_ چی شد که میلاد نیومد؟
با اخم نگاهم کرد و گفت:
_ انگار ناراحتی که من جای میلاد اومدم.
با دلخوری گفتم:
romangram.com | @romangram_com