#شهربازی_پارت_246
وای خدایا ... میلاد نه . از دست این آرش یک بار نشد کاری برای من انجام دهد. کاش به بابا گفته بود .
اصلا دلم نمی خواست با میلاد همراه شوم مخصوصا با تغییرات محسوسی که در تیپ و قیافه ام ایجاد شده بود اصلا دلم نمی خواست با او تنها باشم و او دوباره حرفهای قدیمی اش را از سر گیرد.
نیم ساعت بعد زنگ آیفون آرایشگاه به صدا در آمد و یکی از خانم ها گفت:
_ خانم شاکر اومدن دنبال شما
تشکر کردم و با ناراحتی که ناشی از حضور میلاد بود از سالن خارج شدم.
راه رفتن با کفش پاشنه بلندی که سارا برایم انتخاب کرده بود به شدت سخت بود و من کم مانده بودبا آن اعصاب خرابی که داشتم آن را در آورم و پا برهنه به مراسم بروم.
در کوچه هر چه این طرف و آن طرف را نگاه کردم هیچ کس راندیدم تعجب کردم حتی ماشین میلاد هم نبود خواستم به داخل آرایشگاه برگردم و با آرش تماس بگیرم که کسی صدایم زد.
_ آرام
میلاد نبود ..... طاها بود
با تعجب به سمت صدا برگشتم. او اینجا چه می کرد.
بهت زده نگاهش کردم و گفتم:
_ پس میلاد کو؟
romangram.com | @romangram_com