#شهربازی_پارت_245
با صدای سهیلا خانم به سمت صندلی رفتم و روی آن نشستم ؛ خدارو شکر خانم مهربانی بود و بودن در کنارش خیلی سخت نبود.
_ عزیزم مدل خاصی مد نظرت هست؟
_ نه ، اما هر چی ساده تر باشه بهتره.
_ باشه عزیزم.
.......
_ مبارک باشه خوشکل خانم
بالاخره بعد از نزدیک به دو ساعت کار من تمام شد و در واقع راحت شدم.
_ ممنون
_ خودت ماشاالله نازی من فقط یکم بهت رنگ و لعاب دادم.
لبخندی از تعریف خوشایندش روی لبهایم نشست .
خودم را در آینه نگاه کردم ، باورم نمی شد ، از آنجا که برای اولین بار در عمرم آرایش کرده بودم و در واقع این چنین به خودم رسیده بودم .خیلی تغییر کرده بودم .حتی با وجود ملایم بودن آرایشی که بر چهره ام نشانده شده بود. خودم از خودم بی نهایت خوشم آمده بود و بسیار راضی بودم . موهای خرمایی و بلندم را به زیبایی و محکم بالای سرم بسته بود که حالت زیبایی به چشمان قهوه ایم داده بود . بالبخند خودم را نگاه می کردم و نمی توانستم آن را پنهان کنم.
اعصابم به هم ریخته بود ،یک ساعتی بود که منتظر آرش نشسته بودم نه خبری از خودش بود و نه گوشی اش را جواب میداد، خانه هم کسی نبود ، می خواستم با بابا تماس بگیرم تا او به دنبالم بیاید اما با پیامی که از طرف آرش برایم رسید منصرف شدم و پیام را باز کرد.
" آرام جان ببخشید یه کار واجب پیش اومد خودم نمی تونم بیام ، میلاد رو می فرستم دنبالت."
romangram.com | @romangram_com