#شهربازی_پارت_239

دوباره تنها شده بودم.

دلم برای دیدن طاها پرپر میزد. اما نبود حتی در این شهر هم نبود، حتی در این کشور هم نبود، و من فکر می کردم می میرم اگر دوباره طاها را نبینم.

وقتی بعد از دو هفته طاها را روبروی دانشگاه دیدم باورم نمی شد خودش باشد احساس می کردم از بس به او فکر کرده ام دیوانه شده ام اما وقتی جلو آمد و سلام کرد و با دیدن چهره ی رنگ پریده ی من اخم کرد ،کم کم باورم شد که او واقعی ست و طاها باز هم برگشته است.

با دیدنش نمی دانستم باید در این لحظه خوشحال باشم یا دلگیر از این بی وفایی اش.

من در این دوهفته به عمق وابستگی و دلبستگی ام به طاها پی برده بودم . این حس آنقدر عمیق و شدید در روح من ریشه دوانده بود که من احساس می کردم بی او می میرم.

حسی که من در این مدت به طاها پیدا کرده بودم چند وجهی بود من او را به عنوان ناجی ، حامی ، دوست ، به جای همه ی خانواده ام و به عنوان یک مرد دوست داشتم. او برای من تمام زندگی ام شده بود و همه کسم.

باصدای طاها از بهت خارج شدم

_ آرام

بغضی که به گلویم چنگ انداخته بود نمی گذاشت حرف بزنم ، حالا با دیدنش تازه می فهمیدم که چقدر از او دلگیرم . اشک در چشمانم جمع شده بود و طاها هم خیره در چشمانم اخم هایش بیشتر میشد.

بی حرف بند کیفم را در دست گرفت و با آن مرا تا ماشین به دنبال خود کشید ، در کنار ماشین ایستاد در جلو را برای من باز کرد و کنار رفت

_ سوار شو لطفا

سوار شدم ، در را بست ، اشک هایم بیشتر از ظرفیت کاسه ی چشمم شده بود و دانه دانه روی صورتم میریخت و من سعی داشتم سریع چشمانم را پاک کنم اما بی فایده بود.

اشک چشمانم باران نبود بلکه سیل بود.

romangram.com | @romangram_com