#شهربازی_پارت_238


هنگامی که جلوی در خانه توقف کرد همان طور رو به جلو بدون نگاه کردن به من گفت:

_ ممکنه چند روزی شرکت نباشم احتمالا گوشیمم خاموشه نگران نشو.

همین و رفت ،حتی خداحافظی هم نکرد.

ترس ، غم ، اضطراب، دل تنگی و هرچه حس بد بود در وجودم نشست و من دیگر مطمئن شدم طاها مرا نمی خواهد.

نمی دانم چرا عمر شادی های من انقدر کوتاه بود.

آن چند روزی که طاها گفته بود تبدیل به دو هفته شد ، دو هفته ای که من با تمام وجود مرگ دلم را احساس کردم. در این دو هفته یکی از دوستانش به جای خودش به شرکت می آمد و به کارها رسیدگی می کرد .

وقتی بعد از چند روز نیامد و گوشی اش را هم روشن نکرد رودرواسی را کنار گذاشتم و سراغ منشی اش رفتم ، پرسیدم نمی آید؟ گفت: به ترکیه رفته ، هم برای کار و هم برای استراحت.

دلم تنگ بود و انگار جان می دادم. ترس نخواستن طاها مرا دیوانه می کرد. در این مدت طاها با روح من عجین شده بود. من برای اولین بار در عمرم دل بسته ی کسی شده بودم کسی که حتی اورا از پدر و مادر و برادر هایم هم بیشتر دوست داشتم و من هم با تمام وجودم دلم را به او تقدیم کرده بودم و حالا می دیدم که انگار او مرا نمی خواهد.

تمام وقت در اتاقم گریه می کردم. بغض، شبانه روز بیخ گلویم بود و من تمام وقت از شدت استرس و غم و گریه، سردرد داشتم. باز هم همه متوجه ی حال دگرگونم شده بودند و من می گفتم فشار درس های ترم آخر زیاد است و من خسته هستم.

یک هفته ی دیگر عروسی آرمین و سارا بود و من حتی دیگر رغبتی به پوشیدن آن لباس هم نداشتم.

دوباره خودم را در درس خواندن غرق کرده بودم.

دوباره از دنیا دور شده بودم.


romangram.com | @romangram_com