#شهربازی_پارت_237
_ نه ، دیگه برام مهم نیست ، یکی بهم گفت باید با چیزایی که نمی تونم تغییر بدم کنار بیام.
با لبخند نگاهم کرد انگارکمی حال و هوایش بهتر شده بود.
_ آفرین به اون یکی ، به همه ی حرفاش همینجوری با دقت گوش میدی؟
سرم را با لبخند به تایید تکان دادم.
_ دیگه ازشون دلخور نیستی؟
_ خب نمی دونم ، هنوزم بعضی وقتا ناراحت میشم اما خیلی خودمو درگیر نمی کنم. بیشترین چیزی که ناراحتم می کنه این به بازی گرفته شدنه منه ،من در واقع حکم یه اسباب بازی و وسیله رو داشتم واسه پدرم تا بتونه به هدفش برسه. این برام خیلی ناراحت کنندس ، به همین خاطر کلا از این که من به خاطر خودم خواسته نشدم و در اصل به خاطر بازی که پدرم راه انداخته بوده وارد این دنیا شدم دلخور می شم از این که بازیچه باشم بدم میاد.
دوباره کلافه شده بود، به سختی گفت:
_ می تونی ببخشیشون؟
_ به هر حال اونا پدرو مادرمن ، اگرم نبودن فرقی نداشت چون من کلا همه رو می بخشم چون اینجوری کمتر بهشون فکر میکنم ،حتی مهسا که خیلی وقتا با حرفاش واقعا آزارم داده ، اما خب گاهی دلخور و ناراحت میشم این دیگه دست خودم نیست.
_ خوبه که می تونی ببخشی
نمیدانم چرا دوباره به هم ریخت و چهره اش درهم شد ، نمی دانم شاید حرف بدی زده بودم.
خواستم چیزی بگویم که قبل از اینکه دهان باز کنم گفت:" بهتره بریم " و خودش زودتر راه افتاد و من هم سردرگم به دنبالش راهی شدم.
تا خانه هیچ حرفی نزد و با سرعت بالا یی رانندگی می کرد. به نظر می آمد می خواهد زودتر از دست من خلاص شود .
romangram.com | @romangram_com