#شهربازی_پارت_236


سرم را بلند کردم و به او که غم و کلافگی از چهره اش می بارید نگاه کردم.

_ آرام ، این دنیا خیلی بی رحمه ، تو نباید انقدر خوب باشی.

.......

جوابی نداشتم ، فقط می دانستم حال طاها خوب نیست و هیچ کاری هم از من بر نمی آید و کم مانده بود برای صدا و نگاه غمگینش های های گریه کنم.

از خودم بدم می آمد که حتی بلد نبودم حرفی بزنم که او کمی از این حال و هوا در آید.

با حالت بی نهایت کلافه ای گفت:

_ کاش می تونستم بی خیال بشم ، کاش.....

_ بی خیال چی؟

کمی نگاهم کرد انگار با نگاهش حرف می زد اما من نمی فهمیدم.

سرش را تکان داد و هیچ نگفت .

بعد از حدود نیم ساعت که در سکوت غرق بودیم طاها به حرف آمد.

_ دیگه چیزی از گذشته ها نفهمیدی؟


romangram.com | @romangram_com