#شهربازی_پارت_235
به قسمت خلوتی رسید و روی تخته سنگی نشست من هم کنارش جا گرفتم و به منظره ی روبرویم چشم دوختم و در دل دعا می کردم که او حرفی بزند و من را از این وضع نجات دهد.
_ بعضی وقتا هر کاریم کنی، نمی تونی بی خیال بعضی چیزا بشی.
بالاخره سکوت را شکست ، اما منظورش را نمی فهمیدم.
در سکوت نگاهش کردم اما او به روبرو چشم دوخته بود و انگار برای خودش می گفت.
_ هم دلت می خواد فراموش کنی هم نمیتونی، دلت می خواد یه جوری حرصت و خالی کنی.
سرش را چرخاند و به من که متفکرانه نگاهش می کردم و سعی داشتم از میان حرفهایش منظورش را بفهمم نگاهی انداخت و لبخند زد.
_ به حرفام فکر نکن ، خودم از بس فکر کردم دیوونه شدم.
_ چیزی شده ،تارا خانم حالشون خوبه؟
بالاخره من هم باید حرفی میزدم.
باشنیدن نام تارا دوباره چهره اش در هم شد و اخم هایش در هم رفت. کاش مثل همیشه سکوت کرده بودم . سرم را زیر انداختم و با صدای آرامی گفتم:
_ ببخشید نمی خواستم فضولی کنم
_ خوب نیست ، بدم نیست ، هیچ سعیی واسه بهتر شدن نمیکنه افسرده ی افسردست ، دکترش میگه تارا همکاری نمی کنه و اونم نمی تونه معجزه کنه.
_ من هر رزو براشون دعا می کنم که زود خوب شن.
romangram.com | @romangram_com