#شهربازی_پارت_234
_ سلام، نه خیلی نیست.
زیر لب سلام کرد . به نظر خسته و کسل می آمد .
هرگاه او را کسل میدیدم نا خود آکاه احساس ترس تمام وجودم را می گرفت که نکند او از بودن با من خسته شده است.
سوار ماشین شدم و طاها بی هیچ حرف و حرکتی به را افتاد.
هیچ حرفی نمیزد و فقط روبرویش را نگاه می کرد.
طاها هر از گاهی اینطور می شد و من واقعا نمی دانستم چه کار باید بکنم . هفته پیش هم شدید ترین و بدترین حالت آن اتفاق افتاده بود،به صورتی که اصلا مرا تحویل نگرفت و حتی جواب سلامم را هم به زور داد و هنگامی که داشتم از شرکت به خانه برمی گشتم با ماشینش به سرعت از کنارم رد شد و هیچ توجه ای نشان نداد. من به حدی ناراحت شده بودم که وقتی به خانه رسیدم نتوانستم خودم را کنترل کنم و به گریه افتادم ، تا شب نمی دانستم چه کار باید بکنم و دائما یک جمله در ذهنم چرخ می خورد که طاها مرا نمی خواهد و از من خسته شده اما وقتی همان شب زنگ زد و به خاطر رفتارش عذر خواهی کرد و گفت به خاطر حال تارا این چنین بوده انگار مرا از برزخ نجات داد و دوباره به دنیا آورد.
گاهی اوقات احساس می کردم بعضی از حرف هایش از ته دل نیست .
گاهی رفتارهایش غریبه میشد. البته خیلی زود دوباره همان طاها میشد که من دوست داشتم ، اما گاهی این تناقضات در رفتارش کاملا مشهود بود ومن سعی می کردم بی توجه از کنار آنها بگذرم.
امروز هم انگار از همان روز ها بود و من احتمال می دادم که حال تارا دوباره بد شده باشد.
ترجیح دادم سکوت کنم و چیزی نگویم درواقع اصلا حرفی نداشتم ، فقط دلم می خواست حالش خوب شود . اصلا او که خوب بود من هم خوب بودم و چون حال خوب او تنها به خوب بودن حال تارا بستگی داشت من شبانه روز برای سلامتی تارا دعا می کردم . دختری که تا به حال ندیده بودم اما مهمترین دعای مرا به خودش اختصاص داده بود.
تا رسیدن به مقصد هیچ حرفی نزد. وقتی ماشین را پارک کرد و بی حرف پیاده شد، من هم به تبعیت از او پیاده شدم . می ترسیدم حضورم مزاحمش باشد و او را ناراحت کند اما من حتی میترسیدم حالش را بپرسم چه رسد که بخواهم به او بگویم که مزاحم او نمی شوم و مثلا به خانه برمی گردم.
بی حرف در کنار هم می رفتیم و من با اینکه تا به حال اینجا نیامده بودم اما اصلا ل*ذ*ت نمی بردم ، تمام وجودم چشم شده بود و سعی داشتم یواشکی حالات طاها را زیر نظر بگیرم .اما او فقط اخم داشت و بس.
romangram.com | @romangram_com