#شهربازی_پارت_233

_ نه سارا جون نمی خواد.....

_ رو حرف من حرف نزن آرام من از قبل وقت گرفتم و تو هم حق مخالفت نداری.

اینها را گفت و از اتاق خارج شد ... انگار چاره ای نداشتم.

بعد از مدتها می خواستم به عروسی بروم آن هم عروسی برادرم و این به نظرم خیلی خوب بود و از آنجا که سارا حواسش به همه ی کارهای من بود ، از این بابت خوشحال و هم سپاسگذار بودم.

نمی دانستم اما احتمال می دادم طاها هم دعوت باشد ،کمی از تصور طاها در جشن خجالت می کشیدم و هیجان داشتم مطمئنا با برنامه ای که سارا برای من در نظر گرفته بود من خیلی تغییر می کردم . با وجود خجالتی که داشتم دلم می خواست عکس العمل طاها را ببینم.

دنیا انگار روی دور تند افتاده بود و من به شدت دلم می خواست جلوی حرکتش را بگیرم . این روز ها عالی بود اما همچون برق و باد می گذشت و تنها چیزی که باقی می ماند خاطره ای بود و یک آه عمیق که ای کاش آن لحظه تمام نشده بود.

روحیه ام بسیار خوب شده بود به طوری که همه متوجه آن شده بودند .

چند روزی بود که فکری ذهنم را مشغول کرده بود. به یاد داشتم که دو سال پیش آرش برای تولد طاها برنامه ی خاصی ریخته بود و قصد سوپرایز کردنش را داشت به حدی درگیر این ماجرا بود که آرمین را هم با خود همراه کرده بود ، درخانه مدام راجب برنامه های که داشت صحبت می کرد .اما هرچه فکر می کردم تاریخ تولدش را به یاد نمی آوردم و تنها چیزی که در یادم مانده بود این بود که این ماجرا در بهار بود و تقریبا اواخر آن، اما باز هم روزش را نمی دانستم و واقعا هیچ راهی هم به ذهنم نمی رسید تا از تاریخ دقیقش آگاه شوم . از خودش هم که خجالت می کشیدم بپرسم و اگر می پرسیدم هم از آنجا که طاها بی نهایت تیز بود حتما متوجه می شد که می خواهم برایش هدیه ای بخرم و من اصلا دلم نمی خواست او تا روز تولدش در جریان باشد .

به هر حال تصمیم گرفته بودم که برای او ساعت بخرم و این تصمیم هم از آنجا پر رنگ شد که در مسیر رفت و آمد من یک ساعت فروشی عالی و شیک قرار داشت و من بی توجه به گزینه های دیگر تصمیم گرفتم به او ساعت هدیه دهم به نظرم هدیه ی مناسبی بود . خودم بی نهایت از این موضوع هیجان زده بودم و هر روز ساعت ها را نگاه می کردم ، یکی دو مورد هم چشمم را گرفته بود یکی فلزی بود و دیگری بند چرمی که در انتخاب میان آن دو بر سر دو راهی مانده بودم.

طاها دنیای مرا تغییر داده بود و به نظرم او لایق بهترین ها بود . او به مهمترین شخص زندگی من تبدیل شده بود و من آرزو داشتم که او هم همین حس را نسبت به من داشته باشد . هر چند گاهی فکر می کردم طاها هیچ چیز و هیچ کس را بیشتر از تارا دوست ندارد و هیچ کس نمی تواند جای تارا را برای او بگیرد.

قرار بود امروز با طاها به بام تهران برویم، بی نهایت هیجان زده بودم . در واقع اصل برای من بودن با طاها بود با او تا سرکوچه رفتن هم به من می چسبید و من را هیجان زده می کرد .

_ ببخشید معطل شدی.

یک ساعتی بود که کلاسم تمام شده بود و من در دانشگاه منتظر طاها بود تا به دنبالم بیاید .

romangram.com | @romangram_com