#شهربازی_پارت_232


_ وای آرام چقدر لباس داری پس چرا هیچ وقت اینا رو نمی پوشی ( بعد خودش انگار متوجه چیزی شده باشد در جواب خودش گفت) خب آخه تو که جایی نمیری کی اینا رو بپوشی.

من هم لبخند زدم و به او گفتم:

_ سارا جون قابل شما رو نداره همش نو و بدون استفادس هر کدومو دوست دارید بردارید.

من و سارا تقریبا یک سایز بودیم فقط سارا کمی پر تر بودو دو سانت هم بلند تر که البته خیلی به چشم نمی آمد و ما از روی اعداد و ارقام متوجه ی آن می شدیم من 165 و سارا 167 بود هردو هم لاغر بودیم و در نتیجه سارا می توانست از لباس های من استفاده کند او و آرمین زیاد به مهمانی می رفتند و من واقعا خوشحال می شدم اگر این لباس ها به درد سارا می خورد.

_ من قربونه خواهر شوهر مهربونم برم ، آرمین انقدر خوشحال میشه اگه من واسه لباس خریدن سراغش نرم.

در واقع آرمین حق داشت سارا برای هر مهمانی هرچند ساده هم کل بازار را زیر پا می گذاشت ، و آرمین گاهی که خسته و بی حوصله بود به او اعتراض می کرد ، چون سارا برای لباس خریدن فقط با آرمین همراه می شد و در نتیجه آرمین که از خرید فراری بود، گاهی واقعا به ستوه می آمد اما در کل این اعتراضات خیلی کم پیش می آمد آرمین عاشق و شیدای سارا بود .

_ سارا جون واقعا هر وقت خواستید از اینا استفاده کنید ، به خدا من خیلی خوش حال میشم.

_ خیالت راحت یه کاری می کنم خودت بگی سارا دیگه نیا تو اتاقم.

همینطور که می خندیدم ، سارا چند دست لباس بیرون آورد و گفت :

_ اینا رو پرو کن ببینم کدومش بهتره

از میان پنج دست لباسی که سارا انتخاب کرده بود من دوتای آنها را کنار گذاشتم چون اصلا با سلیقه ی من جور نبود یکی یقه ی بی نهایت بازی داشت و دیگری به شدت تنگ و کوتاه بود ، سارا هم خدارو شکر بی چک و چانه قبول کرد، اما آن سه تای دیگر واقعا زیبا بودند و بعد از اینکه سارا مرا مجبور کرد تا هرکدام را چند بار پرو کنم تا با آن دو تای دیگر مقایسه کند بالاخره یکی از آنها را پسندید ،من هم به شدت از انتخابمان راضی بودم . یک پیراهن دوتکه که بالاتنه ی آن ساتن و شیری رنگ بود و قسمت یقه اش با حریر به زیبایی ترکیب شده بود و دو دسته حریر از هر طرف یقه آویزان بود که از درون حلقه ی زیبای رد میشدند و روی لباس قرار می گرفتند ، آستین های حریر که هرچه به مچ نزدیک تر می شد گشاد تر می شد و از قسمت مچ تا پشت آرنج باز بود و هر دو طرفش به زیبایی مهره دوزی شده بود ، قسمت دامن آن مشکی بود و چسبان و تا کمی بالای زانو ادامه داشت ، که آن را با یک جوراب شلواری می پوشیدم، به یاد داشتم که این لباس را مامان از ترکیه برایم آورده بود و من از همان موقع دوست داشتم این لباس را حتما یکبار هم که شده بپوشم اما تا به حال فرصتی پیش نیامده بود.

_ راستی آرام برات از آرایشگاه خودم وقت گرفتم با هم میریم هم من تنها نباشم هم اینکه من می خوام تو کلا خوشکل کنی.


romangram.com | @romangram_com