#شهربازی_پارت_231
هر شب به گوشی ام زنگ می زد و چند دقیقه ای با هم صحبت می کردیم بیشتر اوقات راجب تارا صحبت می کرد . هم از گذشته هایشان می گفت و هم از حال و روز کنونی شان . آخر هر تماس هم می گفت: " آرام تو سنگ صبور فوق العاده ای هستی".
من در تمام مکالماتمان که در مورد تارا بود فقط به او گوش می دادم و گاهی هم با او همدردی می کردم تا شاید کمی حالش بهتر شود ، می گفت همیشه بعد از صحبت کردن با تو سبک می شوم و من خوشحال می شدم از اینکه حداقل به درد یک کار خورده ام و حداقل توانسته ام برای کم شدن غم و غصه های طاها کمکی باشم.
تقریبا حرف زدن با طاها برایم آسان شده بود. گاهی که مجبور میشدم اسمش را صدا کنم ، آنقدر آرام صدایش میزدم که طاها به خنده می افتاد و می گفت یک روز به کوه میرویم و آنجا تو را مجبور می کنم تا نامم را فریاد بزنی تا انقدر برای صدا زدنم با خودت درگیر نشوی و من فکر می کردم شاید فکر خوبی باشد.
این روزها مهسا بیش از حد اطراف آرش می پلکید به حدی که صدای طاها هم در آمده بود ، همه می دانستند که آرش مهسا را دوست ندارد . حتی اگر آدم غریبه ای هم برخوردهای آرش و مهسا را می دید متوجه این عدم علاقه از طرف آرش می شد ، اما مهسا یا واقعا از شدت عشق کور شده بود و یا شاید هم فقط احساس خودش برایش اهمیت داشت. آرش هم به خاطر رابطه ی فامیلی که با مهسا داشتیم خیلی جدی حالش را نمی گرفت و مراعاتش را می کرد حتی یک بار خودم شاهد بودم که خیلی واضح به مهسا گفت که او را همچون یک خواهر دوست دارد، همین و نه بیشتر، اما انگار این حرف ها به خرج مهسا نمی رفت که نمی رفت. به هر حال بعد از تعطیلات عید و با آمدن دوباره ی آرش به شرکت حضور مهسا غیر قابل انکار شده بود.
گاهی وقتی به شرکت می آمد و من هم تنها بودم به سراغم می آمد و کمی تکه متلک حواله ام می کرد و حال مرا می گرفت و می رفت. دیگر واقعا به من ثابت شده بود که مهسا مریض است و تا جایی که می توانستم به رفتار و حرف ها و برخوردهایش توجه نمی کردم. و واقعا دعا می کردم که خدا او را شفا دهد.
آرمین و سارا تصمیم گرفته بودند که عروسیشان را زودتر برگزار کنند، همه ی خریدهایشان را انجام داده بودند و بالاخره بعد از سخت گیری های بی پایان سارا ،خانه ی شان را هم چیده بودند و همه چیز آماده بود تا آنها بعد از سه سال و نیم که با هم عقد کرده بودند سر خانه و زندگیشان بروند . تصمیم گرفته بودند به جای اول تیر، اواسط اردیبهشت ماه جشنشان را برگزار کنند و خداروشکر همه چیز دست به دست هم داده بود و کارهایشان روی دور افتاده بود و تا کمتر از یک ماه دیگر جشنشان برگزار می شد. هم سارا و هم آرمین بی نهایت خوشحال بودند و برای رسیدن آن روز لحظه شماری می کردند.
من هم از هیجانات سارا هیجان گرفته بودم ، سارا اصرار داشت برای من لباس بگیرد من هم می گفتم که مامان به تازگی کلی لباس برای من آورده و من یکی از آنها را انتخاب می کنم و می پوشم اما سارا زیر بار نمی رفت.
_ نه آرام اینجوری نمیشه من اصلا دوست دارم خودم برات لباس بخرم.
_ سارا جون شما بیا نگاه کن لباسامو اگه خوب نبودن بعد .
_ باشه اما اگه خوب نبودن میریم لباس می خریم .
با هم به اتاق من رفتیم و به سارا گفتم خودش کمد را نگاه کند و ببیند من چقدر لباس بی استفاده دارم .
درسته که خیلی از آنها با سلیقه ی من جور نبود اما در کل لباس های خوب و قشنگ هم در آنها پیدا میشد.
سارا با دیدن لباس ها تعجب زده گفت:
romangram.com | @romangram_com