#شهربازی_پارت_230


طاها بعد از لحظه ای مکث لبخند عمیقی زده بود و گفته بود " دیدی بالاخره گفتی " ، من هم خجالت زده ببخشید گفته بودم که طاها جدی نگاهم کرده بود و گفته بود:

" آرام من خودم خواستم اسممو صدا کنی ... واز این به بعد اگه برای هر چیز بیخودی معذرت خواهی کنی من واقعا از دستت ناراحت میشم ، فهمیدی ؟ "

و من سعی کرده بودم حرفش را تایید کنم. طاها هم راضی از وضعیت پیش آمده گفته بود "حالا اگه جرات داری از این به بعد اسممو صدانکن" و من در دل لعنت فرستاده بودم بر دهانی که بی موقع باز شده بود.

با اینکه واقعا خجالت کشیده بودم اما در دلم کمی احساس نزدیکی بیشتری با طاها می کردم و از وضعیت پیش آمده راضی بودم ولی دائما به خودم یاد آوری می کردم که به گونه ای حرف نزنم یا در موقعیتی قرار نگیرم که نیاز به صدا کردن طاها داشته باشم.

وقتی روی صندلی هایمان نشستیم صندلی کنار من خالی بود اما بعد از دقایقی پسرک جلفی به همراه دوست از خود بدترش در کنار من جای گرفت و مرا بیش از حد معذب کرد مخصوصا وقتی متوجه شدم که سعی دارد خودش را به من بچسباند، من هم ناخود آگاه خودم را به طاها نزدیک کرده بودم و طاها که تا آن لحظه با گوشی اش مشغول بود با این حرکت من متعجب به من نگاه کرده بود اما خودش با دیدن آن پسر و دوستش و همچنین چهره ی مضطرب من پی به همه چیز برده بود و با اخم وحشتناکی که تا به حال از او ندیده بودم به آن دو نگاه کرده بود که دقیقا ترس را در چهره ی آن دو دیدنی کرده بود .بعد هم بلند شد و جایش را با من عوض کرد و درواقع مرا از آن وضع نجات داده بود. بعد از آن در حالی که شیشه ی آب معدنی را به دستم داده بود در گوشم گفته بود " از هیچ چیز نترس ، من همیشه حواسم بهت هست عزیزم " ،گونه هایم از شرم سرخ شده بود و در دلم حس بی نظیری را لمس کرده بودم که حاضر به عوض کردنش با دنیا هم نبودم.

بعد از خروجمان از سینما از او تشکر کرده بودم و طاها باز با حرفش که گفته بود " احتیاجی به تشکر نیست ، من از بودن با تو ل*ذ*ت می برم " مرا به عرش برده بود و لبخند را به لبهایم دوخته بود.

بعد از آن هم به کافه تارا رفته بودیم و دوباره کلی نوشیدنی و چیز های مختلف برایم آورده بود و گفته بود همه را تست کنم. و من کم مانده بود از شادی گریه کنم . تمام مدت در دلم خدارا شکر می کردم و دعا می کردم این لحظات همیشگی شوند.

شب بود و در خانه تنها بودم مامان و بابا هنوز برنگشته بودند و من هم با مرور لحظه های بی نظیر امروز کلا روی ابرها سیر می کردم.

**

با پایان تعطیلات عید آرمین و آرش هم به خانه باز گشتند و من بالاخره توانستم در سال جدید روی این دو برادر را هم ببینم. هرچند دیگر این چیز ها برایم بی اهمیت شده بود و همین که طاها را داشتم برایم کافی بود.

تمام آن هفته را با طاها گذرانده بودم .هر روز صبح به شرکت می رفتم ، روزهایی که با بچه ها کلاس داشتم تا 12 با آن دو تمرین می کردم و بعد طاها به سراغم می آمد ، روز های دیگر هم خود طاها به من می گفت به شرکت بروم تا بعد از اینکه او کمی به کارهاش سرو سامان داد با هم بیرون برویم.

طاها مرد جذابی بود ، هم از نظر تیپ و قیافه و هم به خاطر جایگاه اجتماعی که داشت بسیار مورد توجه دختران قرار می گرفت ، اما طاها با همه ی آنها بی تفاوت برخورد می کرد و من با این فکر که او فقط به من توجه دارد احساس غرور می کردم.


romangram.com | @romangram_com