#شهربازی_پارت_229
_ کسی منتظرم نیست ، امروز مامان و بابا خونه ی یکی از دوستاشون دعوتن و من هم به بهونه ی کلاس بچه ها همراهیشون و رد کردم.
به گمانم خوشحال شد.
_ چه بهتر می تونیم تا عصر با هم باشیم..... موافقی؟
از خدایم بود.
سرم را به تایید تکان دادم و لبخند زدم.
تا عصر با طاها بودم ، امروز بهترین روز زندگیم بود و آن را طاها به من هدیه داده بود.
احساس می کردم دلبستگی و وابستگی ام به طاها هر لحظه بیشتر میشود و اختیارش به کل از دست من خارج شده است.
با او که بودم حس خوشبخت ترین آدم زمین را داشتم و بی او غم به قلبم هجوم می آورد.
حاضر بودم هرچه داشتم از دست بدهم اما فقط طاها را برای خودم نگه دارم.
امروز بعد از نهار خوشمزه ای که در یک رستوران سنتی فوق العاده زیبا به من داده بود مرا به سینما برده بود و یکی دیگر از آرزوهای مرا براورده کرده بود.
سینما یکی دیگر از جاهایی بود که من بسیار به آن علاقه مند بودم و تنها زمان مدرسه که مارا گاهی برای اردو به سینما می بردند به این آرزویم می رسیدم که آن هم زیاد نبود، ومن همیشه دلم می خواست کسی مرا به سینما ببرد . طبق معمول یکی دیگر از اخلاقیات مزخرف من ترس از تنها بودن در سینما و قرار گرفتن آدم نامناسبی در صندلی کناری ام بود که مرا از تنها رفتن به سینما باز می داشت و همیشه هم اعصابم را به هم می ریخت.
گاهی فکر می کردم من برای برطرف کردن این ترسهایی که بعضا بی مورد بودند اما زندگی مرا بیش از حد تحت الشعاع قرار داده بودند و همچنین به خاطر گوشه گیر و خجالتی بودنم به کمک یک روانشناس نیاز دارم اما حتی رفتن پیش یک مشاور هم برایم جز کارهای سخت به حساب می آمد و اطرافیانم هم آنقدر درگیر دنیای خود بودند که اصلا این مشکلات من به چشمشان نمی آمد و من درنتیجه کمکی برای برطرف کردن این مشکلات نداشتم.
انقدر در سینما هیجان زده شده بودم که طاها هم متوجه حالم شده بود و از من پرسیده بود "سینما دوست داری؟ " و من با لحنی بی نهایت از ته دل گفته بودم "خیلی زیاد" و لبخندی بی نظیر کل چهره ی طاها را پوشانده بود و با همان لحن مخصوص به خودش گفته بود که مرتب من را به سینما می آورد و من نتوانسته بودم جلوی ذوق بیش از حدم را بگیرم و ناغافل گفته بودم "وای مرسی طاها" که هم باعث تعجب طاها و خجالت بیش از حد خودم شده بود .
romangram.com | @romangram_com