#شهربازی_پارت_240


طاها با اخم هایی که دو برابر شده بود سوار شد ، دستمالی به دستم داد و ماشین را روشن کرد .

و تا رسیدن به کافه تارا هیچ حرفی نزد و من هم دقیقا تا همان جا اشک ریختم.

**

جای همیشگی نشسته بودیم ، من خیره به میز و طاها خیره به من. یکی دوبار که سر را بلند کردم خیرگی نگاهش را دیده بودم اما توان نگاه کردن به صورتش را نداشتم با نگاه کردنش گریه ام می گرفت و یادم می آمد چه کشیده ام.

_ آرام

با اینکه حرفی که می خواستم بزنم حرف دلم نبود و جان می دادم با گفتنش، اما عقلم می گفت باید بگویم .

_ فکر میکنم بهتره دیگه همدیگرو نبینیم .

هنوز نگاهش نمی کردم.

_ چرا؟

_ اینجوری بهتره

_ چرا؟

_ من نمیتونم


romangram.com | @romangram_com