#شهربازی_پارت_227

کمی در سکوت نگاهم کرد اما من چیزی نگفتم ، باز خودش سکوت را شکست

_ اصلا تو از کجا فهمیدی من شمال بودم؟

_ سارا جون زنگ زده بود بگه با میلاد برم پیششون که میون حرفش شما ازش سیخ خواستین واسه جوجه .

لحنم کمی کنایه آمیز بود ، این رفتار ها از من بعید بود ، طاها با روح من چه کرده بود که اینچنین از بی توجهی اش به هم ریخته بودم.

طاها بی توجه به لحن کنایه آمیز من انگار توجهش فقط به میلاد جلب شده بود که گفت:

_ می خواستی با میلاد بیای شمال.

_ نه ، سارا گفت چون میلاد میخوادبیاد منم هراهش بیام که تنها نباشم. منم گفتم همینجوری راحتم.

_ خوب کردی.

چیزی نگفتم با اینکه توضیح داده بود اما من باز هم دلخور بودم ، اما باید بی خیال می شدم خواستم از کنارش رد شوم اما قبل از آن گفتم:

_ همین که سالم هستید برای من کافیه ، با اجازه

از کنارش گذشتم اما کیفم را گرفت و من را به ایستادن وادار کرد.

_ هنوز دلخوری

لحنش سوالی نبود ، خبری بود.

romangram.com | @romangram_com