#شهربازی_پارت_226
انگار با خارج شدن آن "دلم خواست" از دهانم دیگر نمی توانستم جلوی سوالات طاها سکوت کنم ، اصلا اینطور بهتر بود خودش گفت که حرف بزنم و هرچه در دل دارم به زبان بیاورم.
_ آرام جان بذار من توضیح بدم
لحنش ملایم بود.
کنترل زبانم کاملا به دست دلِ دلگیرم افتاده بود
_فکر می کردم می دونید من از مزاحم بودن و اینکه آویزون کسی باشم بدم میاد، واسه همینم همیشه تنها بودم و هستم ، اصلا شما خودتون خواستید بیشتر آشنا بشیم ، من که .......
_ آرام جان آخه این حرفا چیه دختر ، بذار من توضیح بدم برات.
چند لحظه سکوت شد و او گفت :
من فردای همون روز که با هم رفتیم کافه ، مامان و تارا رو بردم مشهد ،فرداش رو مشهد موندم و روز بعدش راه افتادم ، از راه شمال برگشتم ، ماشینم خراب شده بود با هزار بدبختی شبش تونستم خودمو برسونم ویلای شما، آرمین و یکی دوتا از دوستاشون اونجا بودن ، همه جا تعطیل بود و ماشینم به یه قطعه نیاز داشت ، بعد از دو روز به بدبختی یه دست دومشو پیداکردم و دیروز صبحم برگشتم تهران ، گوشیمم از همون اول سفر فکر می کردم خونه جا گذاشتم که با رسیدنم به خونه هر چی گشتم نتونستم پیداش کنم ، نمی دونم گم شده یا دزدیدنش ، به هر حال همه چیز دست به دست هم دادن و اوضاع اینجوری شد . شماره ی تو رو هم حفظ نبودم
وقتی رسیدم توی دفترچه تلفنم شمارتو پیدا کردم ، اما هر چی زنگ زدم جواب ندادی.
باور کن همه چیز اتفاقی بود من به هیچ وجه قصد ناراحت کردنتو نداشتم.
_ خب چرا همون شمال از آرش شمارمو نگرفتین
_ حق با تو من باید خیلی زودتر زنگ می زدم اما باور کن اونجا همش گرفتار بودم
romangram.com | @romangram_com